با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک هوش مصنوعی به قید قرعه شوید 🎉

Out Of

ˈaʊtʌv aʊtɒv
آخرین به‌روزرسانی:

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

phrase preposition B2
بدونِ، بی–، فاقدِ، عاری از، تمام (شده)
- She ran up the stairs, out of breath.
- از پله‌ها بالا رفت، نفسش بند آمد.
- We ran out of time to finish the project.
- وقت ما برای اتمام پروژه تمام شد.
- We are out of coffee, so I'll need to make a run to the store.
- قهوه تمام شده است، پس باید به فروشگاه بروم.
- The hiker climbed the steep mountain, completely out of breath.
- کوهنورد کاملاً از نفس‌افتاده از کوه شیب‌دار بالا رفت.
preposition
از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن جهت یا حرکت از داخل به خارج)
- The cat jumped out of the window.
- گربه از پنجره بیرون پرید.
- The bird flew out of its cage.
- پرنده از قفس بیرون پرید.
preposition
(ساخته‌شده) از
- The table was made out of wood.
- این میز از چوب ساخته شده بود.
- The boat was built out of sturdy steel materials.
- این قایق از مواد فولادی محکم ساخته شده بود.
preposition
از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن تغییر در حالت چیزی)
- The sound of rain tapping against the window woke me up out of a deep sleep.
- صدای خوردن باران به پنجره مرا از خواب عمیق بیدار کرد.
- Waking up out of a deep sleep can sometimes be disorienting.
- بیدار شدن از خواب عمیق گاهی‌اوقات می‌تواند باعث سردرگمی شود.
preposition
از روی، به علت، به سبب، به‌واسطه‌یِ
- She only went there out of curiosity, but ended up staying for hours.
- او فقط از روی کنجکاوی به آنجا رفت اما در نهایت ساعت‌ها در آنجا ماند.
- He missed the bus out of laziness.
- به علت تنبلی به اتوبوس نرسید.
preposition
از بین، از میان، از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن انتخاب)
- He chose the red car out of all the options available.
- او از بین همه‌ی گزینه‌های موجود، ماشین قرمز را انتخاب کرد.
- They selected the blue car out of the many different colors.
- آنان از میان رنگ‌های مختلف ماشین آبی را انتخاب کردند.
preposition
از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن منشأ یا منبع چیزی)
- He plucked a flower out of the garden.
- او یک گل از باغ چید.
- I had to buy a new laptop out of my savings.
- مجبور شدم از پس‌اندازم لپ‌تاپ جدید بخرم.
preposition
خارج از
- The fire was raging out of control.
- آتش خارج از کنترل شده بود.
- The situation quickly spiraled out of control.
- اوضاع به‌سرعت از کنترل خارج شد.
preposition
دور از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن دور بودن از حالت معمول یا مورد انتظار)
- My dance moves were definitely out of practice after not dancing for months.
- حرکات رقص من پس از ماه‌ها نرقصیدن قطعاً از آمادگی دور بود.
- The athlete knew he was out of practice after taking a long break from training.
- این ورزشکار پس از وقفه‌ای طولانی از تمرین می‌دانست که از آمادگی دور است.
preposition
از (نوعی نقش‌نما برای نشان دادن مرکز شرکت یا فعالیت و غیره)
- The team worked out of a small office in the city.
- این تیم از یک دفتر کوچک در شهر کار می‌کرد.
- Her decision to run her business out of her home has been a successful one.
- تصمیمش برای راه‌اندازی کسب‌وکارش از خانه موفقیت‌آمیز بوده است.
پیشنهاد بهبود معانی

Phrasal verbs

  • come out of

    از چیزی بسط دادن

  • get out of

    رفتن

    پیچاندن، از زیر کار در رفتن

    خارج شدن

  • keep out of

    وارد (جایی یا چیزی) نشدن

    مانع ورود (کسی یا چیزی) شدن

  • make out of

    ساختن از

  • talk out of

    منصرف کردن

  • drum out of

    1- (در اصل) با نواختن کوس از ارتش اخراج کردن 2- (با رسوایی) اخراج کردن

  • fish out of something

    (پس از جستجو) پیدا کردن یا در آوردن

  • flow out of something

    به‌صورت جریان مداوم درآمدن از چیزی

  • to grow out of

    1- ناشی شدن از

    2- بزرگ شدن برای

  • press something out of something

    با فشار چیزی را (مثلاً آب میوه) از چیزی بیرون آوردن

  • read out of

    از حزب یا انجمن اخراج کردن

  • scare somebody into (or out of) something

    با ترس و تهدید کسی را وادار به کاری (یا منصرف از کاری) کردن

  • scratch something out of something

    (با مداد پاک کن یا خراشاندن) حذف کردن، پاک کردن، زدن

  • screw something out of something

    باپیچاندن چیزی را از چیز دیگر درآوردن، چلاندن

  • screw something out of somebody

    (با حیله یا تهدید) درکشیدن، به زور گرفتن

  • sneak out of

    (از مسئولیت یا وظیفه یا کار و غیره) فرار کردن، شانه خالی کردن، گریختن

  • weave (something) out of (something)

    با در هم بافتن (چیزی) درست کردن یا ساختن

  • grow out of

    تنگ شدن، کوچک شدن (لباس) (با افزایش سن)

    ترک کردن، کنار گذاشتن (عادت و غیره) (با افزایش سن)

    نشئت گرفتن، آغاز شدن، شکل گرفتن (ایده)

  • break out of

    فرار کردن

  • do out of

    حق کسی را خوردن، سر کسی کلاه گذاشتن

Collocations

  • out of square

    1- غیرعمود، مایل، کمتر از 90 درجه 2- (عامیانه) ناجور، ناسازگار، نامتوافق، نامنظم

  • pass out of existence

    از میان رفتن، نابود شدن

  • out of sync (or synch)

    1- ناهم‌زمان(با) 2- ناهم‌ساز، نامتوافق، ناهماهنگ، ناجور

  • out of context

    بدون در نظر گرفتن هم‌بافت یا متن، تحریف شده

  • out of action

    از کارافتاده، خراب

  • to run out of ammunition

    تمام شدن مهمات، مصرف کردن همه‌ی مهمات

  • out of breath

    از نفس افتادن، نفس نفس زدن

  • go out of business

    (شرکت و مغازه و غیره) تعطیل شدن (برای همیشه)

  • out of all cess

    (قدیمی) بی‌اندازه، به افراط

  • out of condition

    (در مورد ورزشکاری که مدتی تمرین نکرده) نامهیا، ناآماده، فاقد ورزیدگی، ناتوان

  • out of consonance with

    ناهماهنگ با، ناموافق با

  • out of control

    لگام گسیخته، خارج از کنترل، خودسر

  • get out of debt (be out of debt)

    از زیر بار قرض درآمدن

  • out of fashion

    غیرمرسوم، ازمدافتاده، ناباب

  • out of favor

    مورد غضب، مغضوب، از چشم‌افتاده، نامحبوب

  • out of focus

    (تصویر تلویزیون و غیره) ناواضح، مبهم، ابر گرفته، (عدسی) نامیزان، ناکانونی

    (عدسی و غیره) تنظیم نشده، نامیزان

  • out of gear

    دنده خلاص، رها، غیر وصل به موتور

  • out of gunshot

    خارج از تیررس

  • out of harm's way

    1- در امان، دور از خطر، مصون 2- بی‌زیان

  • in (or out of) mothballs

    در ایمن‌داری (یا از ایمن‌داری درآمده)، بدون استفاده (یا مورد استفاده)

  • out of office

    غیرشاغل، غیرمتصدی

  • in (or out of) order

    1- درست (یا خراب) 2- خارج از ترتیب یا نوبت، مغشوش

    3- خلاف مقررات و دستور جلسه

  • out of phase

    دارای مراحل ناجور، ناهمگام، ناهماهنگ، ناهم‌زمان، ناهم‌فاز

  • in (or out of) play

    (توپ بازی و غیره) قابل‌‌بازی کردن (یا نکردن)، داخل (یا خارج) زمین

  • out of (or off) plumb

    غیر عمود، کج، ناراست، نا هچ

  • out of print

    (کتاب) تمام شده، نایاب

  • out of proportion (to something)

    نامتناسب (با چیزی)

  • out of the question

    غیرممکن

  • within (out of) reach

    در (خارج از) دسترس

  • out of all reason

    غیرعاقلانه، غیرمنطقی، بی حساب و کتاب

  • out of repair

    نیازمند به تعمیر

  • out of respect for

    به‌خاطر احترام نسبت به، به پاس گرامی داشت

  • out of round

    غیر‌کروی، آنچه که کاملاً گرد نیست

  • out of scale

    بی‌تناسب، مخالف با مقیاس و نسبت‌های معین

  • out of season

    خارج از فصل، خارج از دوران ویژه برای هرچیز، نابه‌هنگام

  • out of shape

    1- از شکل افتاده، بد ریخت 2- فاقد ورزیدگی، نیازمند به ورزش

  • out of sight of

    دور از دید، خارج از میدان دید، ناپیدا، درجای دوردست

  • out of step (with)

    ناهمگام (با)، نا هماهنگ، نا متجانس با

  • out of style

    از مد افتاده، ناباب، از رواج افتاده

  • out of tempo

    (موسیقی) ناموزون، نامتوافق با آهنگ یا ضرب مناسب

  • out of time

    1- بی‌موقع، نابه‌هنگام 2- ناموزون، بی‌آهنگ

  • pass out of view

    از نظر ناپدید شدن، غیب شدن

  • out of use

    از کار افتاده، بی‌مصرف، تعطیل

  • out of trim

    (کشتی) نامتعادل، نامتوازن

  • out of true

    ناجور، جانیفتاده، جانینداخته، (لنگه‌ی در و غیره) تابدار

  • out of turn

    1- خارج‌از‌نوبت، به‌طور‌غیر‌مرتب 2- نابه‌هنگام، بی‌موقع، نسنجیده

  • out of uniform

    پوشیده به یونیفورم ناقص یا خلاف مقررات

Idioms

ارجاع به لغت out of

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «out of» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/out-of

پیشنهاد بهبود معانی