امکانات گرامرلی و هوش مصنوعی (AI) برای متون فارسی و انگلیسی

Change

tʃeɪndʒ tʃeɪndʒ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    changed
  • شکل سوم:

    changed
  • سوم‌شخص مفرد:

    changes
  • وجه وصفی حال:

    changing
  • شکل جمع:

    changes

توضیحات

در معنای سوم در انگلیسی آمریکایی به‌جای change از exchange استفاده می‌شود.

در معنای هشتم در انگلیسی آمریکایی معمولاً به‌جای change از shift استفاده می‌شود.

در معنای چهاردهم همچنین می‌توان از changeup به‌جای change استفاده کرد.

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

verb - transitive A1
عوض کردن (به چیزی از همان نوع)

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- Let's change seats!
- بیا صندلی‌هایمان را با هم عوض کنیم!
- He changes his clothes every day.
- او هر روز لباس‌های خود را عوض می‌کند.
- to change jobs
- شغل عوض کردن
verb - intransitive verb - transitive A2
دگرگون کردن، تغییر کردن، عوض کردن، تبدیل کردن
- The dollar's rate changes constantly.
- نرخ دلار به‌طورمرتب تغییر می‌کند.
- After his father's death, Hossein has changed.
- حسین پس از فوت پدرش مرد دیگری شده است.
- Tehran has changed a lot.
- تهران خیلی عوض شده است.
verb - intransitive verb - transitive B1
انگلیسی بریتانیایی معاوضه کردن، تعویض کردن
- I need to change these shoes for a smaller size.
- من باید این کفش‌ها را با یک سایز کوچک‌تر تعویض کنم.
- She decided to change her dress for a different color.
- او تصمیم گرفت پیراهنش را با یکی با رنگ متفاوت معاوضه کند.
verb - intransitive verb - transitive A2
عوض کردن (پیاده شدن از وسیله‌ی نقلیه و سوار شدن به دیگری برای ادامه دادن مسیر)
- From Chicago to Tehran we changed planes three times.
- از شیکاگو تا تهران سه بار هواپیما عوض کردیم.
- I need to change at the next station.
- باید در ایستگاه بعدی اتوبوس عوض کنم.
verb - transitive A2
تبدیل کردن (ارز، پول)، خردکردن (پول)
- Would you please change this hundred-toman bill?
- آیا ممکن است این صد تومانی را خرد کنید؟
- I want to change my pounds into dollars.
- می‌خواهم پوندهای خود را به دلار تبدیل کنم.
verb - intransitive verb - transitive A2
عوض کردن (لباس، پوشک بچه، ملحفه و...)
- It's time to change the baby.
- وقت آن است که پوشک بچه را عوض کنی.
- I always change the sheets on Sundays.
- من همیشه در روزهای یکشنبه ملحفه‌ها را عوض می‌کنم.
- Please change out of those wet clothes.
- لطفاً آن لباس‌های خیس را عوض کن.
verb - intransitive
تغییر کردن، عوض شدن (جهت باد، جریان جزرومد و...)
- The wind began to change suddenly.
- باد ناگهان شروع به تغییر جهت کرد.
- The tide will change by morning.
- جریان جزرومد تا صبح تغییر خواهد کرد.
verb - intransitive verb - transitive
عوض کردن (دنده)
- She quickly changed gear to accelerate.
- او به سرعت دنده را عوض کرد تا شتاب بگیرد.
- He decided to change down before the turn.
- او تصمیم گرفت قبل‌از پیچ دنده را پایین بیاورد.
noun countable uncountable A2
دگرگونی، تغییر، تعویض، تحول
- I don't like change at all.
- از دگرگونی اصلاً خوشم نمی‌آید.
- Her decision brought about a significant change.
- تصمیم او تغییر قابل‌ توجهی به همراه داشت.
- Your car needs an oil change.
- ماشین شما نیاز به تعویض روغن دارد.
noun singular B1
تنوع، تغییر
- Being in the country made a refreshing change.
- بودن در روستا تنوع دلپذیری بود.
- Let's try a different restaurant tonight; it'll be a nice change.
- بگذارید امشب رستورانی متفاوت را امتحان کنیم؛ این تغییر خوبی خواهد بود.
noun uncountable A2
پول خرد، سکه، بقیه‌ی پول، باقی‌مانده‌ی پول
- Sorry, I don't have any change.
- متأسفانه پول خرد ندارم.
- He tossed his loose change into the charity box.
- او سکه‌های خود را به داخل جعبه‌‌ی خیریه انداخت.
- She counted the change before leaving the store.
- او قبل‌از ترک فروشگاه، باقی‌مانده‌ی پولش را شمرد.
noun countable
تغییر، تعویض (لباس)
- After the meeting, he needed a change into something more comfortable.
- بعداز جلسه، او نیاز داشت به تغییر لباس به چیزی راحت‌تر داشت.
- He made a quick change before the performance began.
- او قبل‌از شروع اجرا لباسش را سریع عوض کرد.
noun countable
تعویض (پیاده شدن از وسیله‌ی نقلیه و سوار شدن به دیگری برای ادامه دادن مسیر)
- We had to make two changes before reaching our destination.
- ما قبل‌از رسیدن به مقصد دو بار تعویض داشتیم.
- Frequent changes can be tiring during long travels.
- تعویض مکرر وسیله‌ی نقلیه در سفرهای طولانی می‌تواند خسته‌کننده باشد.
noun countable informal
انگلیسی آمریکایی (بیسبال) پرتاب آرام توپ (زمانی که پیچر توپ را، برای فریب دادن بَتِر، آرام‌تر پرتاب می‌کند)
- The pitcher needs a good change to disrupt the batter's timing.
- پیچر به ضربه‌ی آرام خوبی نیاز دارد تا زمان‌بندی بتر را مختل کند.
- A well-executed change can confuse even the best hitters.
- ضربه‌ی آرامی درست اجراشده می‌تواند حتی بهترین ضربه‌زننده‌ها را گیج کند.
noun
آب‌و‌هوا تغییر آب‌وهوا، تغییر وضع link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی آب‌و‌هوا

مشاهده
- Suddenly the weather changed.
- هوا به‌ناگهان دگرگون شد.
- a change of seasons
- تغییر فصل‌های سال
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد change

  1. noun something made different; alteration
    Synonyms:
    change modification alteration adjustment variation difference development innovation advance shift transition conversion revision correction transformation remodeling addition novelty diversity variety reconstruction mutation permutation modulation distortion refinement turn reversal switch surrogate metamorphosis vicissitude transmutation compression contraction break turnover about-face variance tempering
  1. noun substitution; replacement
    Synonyms:
    replacement exchange trade swap switch interchange conversion flip-flop
  1. noun smaller currency in exchange for larger
    Synonyms:
    spending money pocket money coins silver quarters nickels dimes pennies copper pin money chicken feed
    Antonyms:
    dollar bill
  1. verb make or become different
    Synonyms:
    change alter modify adjust transform vary convert shift turn adapt remodel remake redo reform reduce replace evolve renovate regenerate reorganize diverge transfigure transpose substitute reshape diminish mutate accommodate alternate fluctuate temper moderate resolve commute merge veer modulate translate transmute vacillate metamorphose recondition make over diversify revolutionize naturalize make innovations tamper with warp restyle
    Antonyms:
    stay remain keep continue hold persist
  1. verb substitute, replace
    Synonyms:
    replace substitute exchange trade swap switch around shift displace remove alternate transpose interchange convert supplant reverse invert barter transmit

Phrasal verbs

  • change down

    (اتومبیل) توی دنده‌ی سنگین‌تر گذاشتن

  • change off

    به نوبت عمل کردن، نوبتی کردن

  • change over

    1- تغییر (از یک روش یا چیز به روش یا چیز دیگر)

    2- جا عوض کردن، مبادله کردن

  • change up

    (در اتومبیل) توی دنده‌ی سبک‌تر گذاشتن

Collocations

  • change a bed

    ملافه‌ی بستر را عوض کردن

  • changeabout, n.

    تغییر مکان، تغییر جهت، معکوس‌سازی

  • change gear

    (اتومبیل) دنده عوض کردن

Idioms

  • ring the changes

    1- (موسیقی - آلت زنگوله‌ای) زنگوله‌ها را با آواهای گوناگون به صدا درآوردن 2- به طرق گوناگون گفتن یا انجام دادن

لغات هم‌خانواده change

ارجاع به لغت change

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «change» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/change

لغات نزدیک change

پیشنهاد بهبود معانی